شیخ جعفر مجتهدی از جمله آخوندهایی است که هوادارانش او را از عرفای زمانه می خوانند و به تایید کتاب کراماتش و همچنین گفته های هوادارانش مورد وثوق سایر همسلکان خود بوده است. او همچنین مورد تایید رژیم جمهوری اسلامی بوده و حتی در سال 1386 در تالار وزارت کشور برایش مراسم بزرگداشت برگزار کردند(1). یکی از کرامات او به نقل از کتاب «لاله ای از ملکوت»:

سفر به آلمان با طی الارض
استاد محمد علی مجاهدی نقل کردند: آقای طباطبایی برادر خانم اینجانب که سالها در کشور آلمان بسر می بردند، تعریف کردند: هنگامی که در آلمان مشغول تحصیل بودم یک روز که بعد از درس به منزل رفتم با اینکه درب منزل قفل بود بعد از ورود به منزل دیدم یادداشتی بر روی میز گذاشته شده است که در آن با خط سبز و به زبان آلمانی نوشته شده بود:
من به جهت انجام ماموریتی از طرف حضرت به کشور آلمان آمده ام و خواستم که سری به شما بزنم اما در منزل نبودید اگر می خواهید مرا ببینید من در فلان منطقه کوهستانی که تصریح به نام آن کرده بودندهستم!
بنده با اینکه چندین سال در آلمان به سر می بردم ولی تا آن موقع اسم آن منطقه را نشنیده بودمو بعد از پرسش و جستجو به طرف آن مکان براه افتادم، آن منطقه مکانی بود کوهستانی و پر از برف که در آنجا پیست اسکی قرار داشت.
وقتی به آنجا رفتم دیدم کلبه ای در بالای کوه قرار دارد. هنگامی که به آنجا رفتم، در کمال تعجب دیدم آقای مجتهدی با پیراهن بلند عربی آجا نشسته اند و با پیرزنی بسیار فرتوت که دارای موهای سفید بسیار بلندی بود با زبان آلمانی مشغول صحبت می باشند!
پس از سلام و احوالپرسی به ایشان عرض کردم آقاجان شما کجا و اینجا کجا؟!
ایشان فرمودند: به دستور حضرت به جهت انجام ماموریتی به اینجا آمده ام. بعد از چند دقیقه که آقا از کلبه بیرون رفتند به آن پیرزن گفتم جریان چیست؟!
او گفت: سالهاست شوهرم فوت کرده است و من با این پسر جوانم این قهوه خانه را اداره می کنیم. سه ماه پیش پسرم به بیماری سختی مبتلا و غده ای در گلوی او پیدا شد و بسیار بزرگ گشت بطروی که درگیر قادر به حرکت نبود و در بستر مرگ افتاد. من شدیدا به حضرت مریم (ع) متوسل شدم و از ایشان خواستم که پسرم را شفا بدهند. بعد از چند روز ایشان را در خواب دیدم و سلامتی فرزندم را خواستم، حضرت مریم (ع) فرمودند: پرونده فرزندت بسته شده است. من گفتم: شما مرده را زنده می کنید و پسر من زنده است و در سلامتی و شفای فرزندم اصرار نمودم. ایشان فرمودند: مسلمانها پیامبری دارند بنام محمد(ص) و آن حضرت دختری دارند بنام فاطمه(ع) که آن بانو پسری دارند بنام مهدی(ع) اگر ایشان به فرزند خود اشاره ای کنند پسرت خوب خواهد شد. وقتی از خواب بیدار شدم تا چند روز پیوسته نام این سه بزرگوار را می بردم و مدام می گفتم: «یا محمد یا فاطمه یا مهدی» و به آنها التجاء می جستم تا اینکه یکمرتبه دیدم درب کلبه را می کوبند و سپس این آقا را که دیدید وارد شدند!
به ایشان گفتم شما عیسی بن مریم هستید؟
گفتند: شما چه کسی را صدا می زدید؟
گفتند این سه بزرگوار را،
ایشان گفتند من غلام ونوکر همان حضرت مهدی(ع) می باشم ، سپس بدون اینکه بگویم پسرم مریض است به بالین فرزندم آمدند و چند لحظه دست خود را به کمر او مالیدند که با این کار ایشان ، کم کم چشمان فرزندم فروغی گرفت، و در این موقع ناگهان یک اسمی را ایشان گفتند که در و دیوار کلبه به لرزه در آمد و فرزندم که مدت سه ماه در بستر افتاده بود فورا از جا برخاست و کم کم غده ای که در گلوی او پیدا شده بود فرو رفت و بطور معجزه آسایی کاملا بهبودی یافت و هم اکنون برای خرید بیرون رفته است!
اندکی بعد از تمام شدن سخنان پیرزن ، آقا به کلبه وارد شدند، به ایشان عرض کردم آقاجان چه کلمه ای بر زبان جاری کردید که اینگونه فرزند این پیرزن شفا یافت؟ ایشان تبسمی کرده و فرمودند: از مولایمان علی (ع) مدد گرفتیم.
بعد از دقایقی آن جوان نیز در کمال صحت و سلامت به کلبه آمد و او را مشاهده نمودم. سپس آقای مجهدی فرمودند:من برای انجام ماموریتی از طرف حضرت ، می خواهم به کشور اتریشبروم، به ایشان عرض کردم اتفاقا یک هفته قبل عده ای از دوستان دانشجویم برای تفریح به آنجا رفته اند و بنده هم همراه شما می آیم، آنگاه با ایشان به کشور اتریش رفتیم. آقا بدون اینکه از کسی سئوالی بکنند به راه ادامه می دادند و پی در پی خیابانها را پشت سر می گذاشتند تا اینکه به کوهستانهایی در آن کشور رسیدیم، در حالی که به شدت برف می بارید و آقای مجتهدی فقط با همان پیراهن بلند عربی بودند!
پس از پیمودن مسیری طولانی در کوهستانها ، ایشان به منطقه ای از کوه اشاره کرده و فرمودند: باید اینجا را حفر کنیم.
من که از این فرمایش آقا بسیار تعجب کرده بودم گفتم آقاجان در این سرما و با این ریزش برف برای چه اینجا را بکنیم؟!
فرمودند: سه نفر دانشجو که برای اسکی بازی به اینجا آمده بودند بر اثر ریزش بهمن در زیر این برفها قرار گرفته اند و نزدیک است هلاک بشوند.
بنده هم فورا عده ای را جمع آوری کرده و به کمک آنها مکانی را که آقا فرموده بودند را حفر نمودیم.
پس از اینکه مقدار بسیار زیادی از برفها را کنار زدیم در کال تعجب و شگفتی دیدیم سه نفر دانشجو در زیر برفها قرار گرفته اند و در حال تلف می باشند!! که اگر عنایت و راهنمائی آقای مجتهدی نبود هیچ کس از حال آنها مطلع نمی گشت و آن سه نفر در زیر برفها جان می دادند و هیچ اثری از آنها یافت نمی شد.






(1)
http://www.hamshahrionline.ir/news-39274.aspx